بنام خدا

سلام، سلام به قله ها ، سلام به استقامت صخره ها

    چه احساس خوبیه ، وقتی می شنویم کسی می گوید : مواظب خودت باش اما خیلی بهتر از اون اینه که می شنویم کسی می گوید : خودم همیشه مواظبتم!

برنامه این هفته : قله میشور به ار تفاع 3260 متر. خط الرأس مشترک روستای همه جا و کیاسر

   بار اول است که فتح می شود میشور به نام گروه البرز سبز .. بار اول است که ما به دنیای همنشینی ابرها پا می گذاریم. قله میشور به دلیل چیدمان صخره و وجود یخ و شیب تند برفی حائز اهمیت می باشد. در فضای مجازی و نقشه های کوهستانی همراه با مشخصات و طول و عرض جغرافیایی در اختیار جامعه کوهنوردان کشور قرار می گیرد. داشتن تنگه های صعب العبور، داشتن شکافهای یخی، داشتن صخره هایی مهیج و بلند و دارا بودن منطقه پر خطر بهمن زا هم چنین دارا بودن بلندترین دیوارها برای ایجاد کارگاه های فرود و صعود برای اعضای تیم های سنگنوردی.

زیستگاه گونه های مختلف حیات وحش از قبیل: کل و بز کوهی، خرس، گرگ، شغال، روباه، گراز، پلنگ و انواع خزندگان و پرندگان

عزیزان شر کت کننده : آقایان مهران کیان، حسین بیگی، شهرام خانی، آزاد صدغی و بنده حقیر هاجر کیانی

پوشش گیاهی: تمامی گیاهان رشته کوه البرز اعم از دارویی و غیر دارویی را دارا می باشد .

این برنامه با برنامه های قبلی خیلی متفاوت بود چرا که تا یک ساعت قبل از حرکت برنامه چیزی در باره قله و چگونگی اجرای برنامه نمی دانستیم گویی این برنامه و صعود قرار بود سورپرایزی برای گروه کوهنوردی البرز سبز باشد.

طبق توصیه آقای کیان سرپرست برنامه همگی رأس ساعت 5:30 دقیقه جلوی ایر ان فیلم میدان آزادگان حضور داشتیم. وسایلمان را چک کردیم و به امید خدا به راه افتادیم. مسیرمان ، مسیر همیشگی جاده چالوس بود ولی هر چقدر این مسیر را عبور کنیم باز هم جلوه های زیبای آن دیدنی است و همان حس را به شما منتقل می کند که برای اولین بار از آنجا گذر کردی. همه سکوت کرده بودند چرا که چیزی در مورد مسیر قله نمی دانستیم و همه به صعود فکر می کردند که آیا این بار هم مثل همیشه سربلند از صعود بر می گردیم ، باید دید خدا چه می خواهد . حدود ساعت 7 به روستای کیاسر رسیدیم بعد از آماده کردن وسایل و چند نرمش کششی از مسیر روستا به راه افتادیم. سرقدم ، سرپرست و عکاس برنامه آقای کیان، عقب دار آقای خانی. روستای کیاسر در سکوتی عمیق فرو رفته بود گویی اهالی آنجا هم دل تو دلشان نبود . بعد از عبور از باغات به شیب تند نفس گیر رسیدیم با زدن زیگزاگ کمی از شیب مسیر را شکستیم و کم کم به صخره ها رسیدیم. تا به حال بهمن برف شنیده بودم ولی در این منطقه بهمن سنگ و شن را هم به چشم خودمان دیدیم که سنگریزه ها ما را به پائین صخره می کشید. خلاصه حدود ساعت 9 به اولین صخره که حدود 30 متر بود رسیدیم بعد از نصب کارگاه توسط سر پرست برنامه توسط طناب حمایت به سلامتی به بالای صخره رسیدیم. طنابی که حمایتش از بعضی آدمها صادقانه تر است. سپس در مکان مناسبی صبحانه مختصری خوردیم  و آقای کیان از همین جا  با فرستادن گزارش برنامه در دنیای مجازی دیگر دوستان را هم در این صعودبه یاد ماندنی مشارکت دادند و                             دوستان با وفای گروه نیز با فرستادن لایک و کامنت های زیبایشان به ما قوت قلب می بخشیدند که با انرژی مضاعف به جدال دوستانه با صخره ها برویم. پرتگاه ها واقعأ خطرناکند ، عین پرتگاه های زندگی که یک دفعه سر  راه سبز می شوند اما ذوق رسیدن به ترس و وحشت غلبه می کند پس از طی مسافتی دوباره باید دست به سنگ می شدیم و توسط طناب حمایت به سلامت از آن جا عبور می کردیم. سپس در گلوگاه اصلی پایین قله دو مرحله نصب کارگاه با طناب داشتیم . در این جا ترس و وحشت در صورت دوستان موج می زد ولی از طرف دیگربه عشق رسیدن به قله این ترس را پشت صورتمان مخفی می کردیم . دوباره به راه افتادیم دیگر از این جا به بعد مسیر تقریبا راحت بود کمی استراحت کردیم و به راه افتادیم . در نزدیکی قله ارتفاع برف به 5 متر می رسید حالا دیگر جدال با برف و یخ داشتیم هر لحظه این صعود خاطره بود چرا که از یک ثانیه بعد خودمان خبر نداشتیم ولی امید رسیدن به قله فرصت فکر کردن به چیزهای دیگر را نمی داد. ولی حالا لحظه گل طلایی ( قله میشور) لحظه ای به یاد ماندنی . برف شروع به باریدن گرفت و نور خورشید از پشت مه نمایان بود . گویی قله را چراغانی کرده بودند و مسیر را فرش سفید پهن کرده بودند." عجب استقبالی". زیبایی آن قصر رویایی و مه خستگی را از تن مان می زداید و وسوسه مان می کند تا ابد همانجا بمانیم. این حس زیبا آن چنان سر خوشمان می کند به طوری که یادمان می رود چه مسیر پر خطری را بالا آمده ایم. در این لحظه صدای دوستان در فضا پیچید ، همه به هم تبریک می گفتند . ویترین جلوی قله آنچنان مزین شده بود که گویی یک لشکر تدارکات آنجا را فراهم کرده بودند. فقط در یک جمله می توانم بگویم خدایا شکرت که به من حقیر اجازه ورود به حریم خصوصی ات را دادی. بچه ها سجده شکر به جا می آوردند و برای تک تک اعضای گروه دعای خیر و سلامتی داشتند ، آقای کیان هم در حال و هوای مادر  یک مرثیه خوانی داشتند و حال و هوای همه را عوض کردند سپس عکس یادگاری گرفتیم و مسیر بازگشت را در پیش گرفتیم.

" زندگی مثل کوهنوردی می مونه! بعضی وقتها باید پشت سر تو نگاه کنی و ببینی چقدر از راه رو اومدی، چقدر از را مونده! شیب سخت رو گذروندی یا هنوز تو دامنه ای... تواناییهاتو بسنجی، خودتو برای صعود به قله آماده کنی... به کوله ات نگاه کنی ببینی چیزی کم نداری که اگه یه جایی گیر افتادی از بین نری... باید یه همنورد خوب داشته باشی... بعضی جاها تو دستش را بگیری ، بعضی جاها اون! به صخره های جلوی روت نگاه کنی ! ببینی اصلا بلدی دست به سنگ بشی یا نه !!! آره ... زندگی مثل کوهنوردی می مونه بعضی وقتها باید آواز بخوانی... بعضی جاها باید عرق بریزی... بعضی اوقات باید استراحت کنی ... بعضی جاها احتیاط ... باید دل بدی به صعودت تا وقتی اون بالا رسیدی تمام خستگی راه از تنت بیرون بیاد و زیبایی ها را ببینی ، حس کنی و باهاشون یک رنگ شی.

بازگشت از قله حال و هوای خودش را دارد، نقاب های برفی، هراس از آمدن بهمن و صخره ها حسی از زیبایی و هیجان و ترس را در دل می نشاند. مسیر بازگشت کاملا مسیر شکست بهمن بود به همین دلیل آقای کیان با مشورت دوستان مسیر را عوض کردند و قله را دور زدیم و از روی یال حرکت کردیم . مه کم کم پایین می آمد و پیدا کردن مسیر دشوار می شد ، ولی همه امید داشتند وقتی دست خودت را به دست آن بالا سری پیوند بزنی دیگر وحشت معنا ندارد. در یک لحظه حادثه ای رخ می دهد و پای آقای کیان در تله برفی گیر کرد و حدود 3 متر از صخره پرتاب شد ولی با وجود درد سریع بلند شد و به راه  ادامه دادیم چرا که باور داریم خدا حافظ ما خواهد بود. این صحنه را نمی توانم برایتان توصیف کنم همه دوستان با هم اشک می ریختند و خدا را شکر می کردند که کسی آسیبی ندید . در یک لحظه دیدم آقای کیان به سنگی تکیه دادند و به آسمان زل زده بود، حال گفته های ایشان از زبان خودش: در یک لحظه مانده بودم که چکار کنم مه تمام مسیر را گرفته بود ؛ در دو راهی مانده بودم چرا که همه به من تکیه کرده بودند که برادر خدا بیامرزم را دیدم که روی تخته سنگی نشسته بود خواستم به طرفش بروم که مسیر پاکوب را پیدا کردم. آری دیگر چیزی نمی گویم قضاوت با خودتان! چقدر خوبه که با خواندن آیاتی که حرفهای خدای مهربونه، در مورد خیلی چیزها فکر کنیم..  خیلی از ماها از خودمان دور شدیم.. کافیه فقط یک بار به اتفاقهای زندگیمون فکر کنیم، اون وقت خدا را بیشتر تو لحظه هامون حس می کنیم.. توی تک تک لحظه ها ....تو مرا  به مبارزه  طلبیدی و چنان توهم زده شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری ( یونس 24) تا زمین با آن فراخی که بر تو تنگ آمد حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من باز گردی، که من مهربان ترینم در بازگشتن (توبه 118)

فرود ما خود یک صعود بود نه مثل بقیه صعودها که ساعت ها راه برویم تا به قله برسیم . رسیدن به این قله زمانی نمی برد فقط یک لحظه ، لحظه ای که به خداوند وصل می شوی و اوست که دستت را می گیرد ( آری صعود به قله انسانیت و معرفت) این صعود یک آزمایش الهی بود که به موجود خاکی بفهماند که غرور برای چه ؟؟؟؟؟

هوا داشت کم کم تاریک می شد ولی همه دوستان منسجم و یکپارچه پشت سر هم حرکت می کردند گویی دست خدا ما را به پیش می برد . از دور چراغ های روستا دیگر مشخص بود و نوا می داد که دیگر چیزی نمانده ، حدود ساعت 8 به پای ماشین رسیدیم ، حلقه زدیم و به صحبت های دوستان در مورد برنامه گوش دادیم. به جرأت می توانم بگویم این صعود یکی از بهترین صعودهای من در زندگیم بود چرا که به واقع حضور خدا را در کنار خودم حس کردم.

ساعت 10 از دوستانمان در میدان آزادگان خداحافظی کردیم به امید روزهای آینده

 

آرامش در زندگی نبودن جدال نیست بلکه تجربه حضور خداست!

" این صعود با تمام افتخاراتش تقدیم به عزیزان البرز سبز"

تهیه گزارش: مهران کیان و هاجر کیانی