صعودی پس از صعود به خویشتن

گروه کوهنوردی البرزسبزپس از احترام به خواسته  امدادگران حاضر در دماوند مبنی بر لغو صعود بدلیل مشکلات حاکم در کوه دماوند  ونبودامکانات امدادرسانی ، پس از بازگشت به استان البرز، جلسه ای را تشکیل داد ودر دستور کار خود صعود مجدد به قله دماوند را پس از صعود تمرینی وسط هفته خود به قله علم کوه قرار داد،که با پیشنهاد مدیر فنی سه نفر به نمایندگی از گروه این صعود را انجام دهند .

آقایان :پاشا امیری ، مهدی اله مرادی ،سید جواد سید حسینی

این صعود به صورت مشترک با تیم کوهنوردی شرکت ایساکو صورت پذیرفت و گزارش این صعود حضورتان تقدیم میگردد:

به نام عشق

مینگارم بر خط

اولین خط، بر نقش دماوند

اولین نقش، بر دفتر خاطره ها

و اولین خاطره بر فراز ایران

باشد که باشد.

    قرارمان ساعت 7 صبح، پای زنجیر وروردی شرکت ایساکو بود. صعودی مشترک میان "انجمن البرز سبز" از کرج و "شرکت ایساکو" از ایران خودرو. من و آقای امیری ساعت 6 صبح دم سینما هجرت قرار گذاشته بودیم. وقتی رسید، آقای الله یاری را هم نیز با خود آورده بود. ساعت 7 رسیدیم ایساکو و با جمع شدن بچه ها در ساعت 7:30 با تاخیر نیم ساعته از ایساکو راه افتادیم. سرجمع هفت نفر بودیم. هفت نفر که عزم هفت خوان رستم را کرده بودند:

   مسعود  اثمرپور ،  پاشا  امیری  ،  کاظم  محسنی  ،  سید  حسن  حسینی ،   حسین  مهری  ،  مهدی اله مرادی  و  سید جواد سید حسینی.

   جاده دماوند، جاجرود، رودهن، بومهن، امامزاده هاشم، آبعلی و رینه واژه هایی آشنا بودند که هم ردیف با دماوند روی تابلوهای مسیر بود. از مکانی رد شدیم که بر دیواره کوه، حصاری آهنین کشیده بودند که مانع از ریزش سنگ می شد. ساعت 9:10 از کنار امامزاده حمزه گذشتیم و در ساعت 9:20 تلسی پیست بین المللی اسکی دیزین نمایان شد. به تونلی رسیدیم که از درزهایش نور خورشید همچون ستون هایی ایستاده بودند. یاد مسیر زندگیم افتادم که همچون تونل ابتدایی دارد و انتهایی.

وسعت نور به اندازه کل مسیر زندگی است و تعداد پرتو های واصل به منبع، به عدد انسان های در بند آن، باید دید که به کدامین ره، راهش را میابیم.

   بالاخره در ساعت 9:30 به امامزاده هاشم رسیدیم، البته توقف نکردیم. تا رینه 27 کیلومتر مانده بود. می دانستم که رینه نزدیکترین ساحل به دریای دماوند است ولی مقصد ما که رینه نبود! بلکه کیلومتر 8 جاده رینه بود. هرچه جلوتر می رفتیم جاده زیباتر، مرتفع تر و سرسبزی آن بهتر می شد و آبادانی های بیشتری به چشم می خورد.

درختان سپیدار، تنومند و بلند قامه، از ژرفای دره برخاسته بودند و خودنمایی می کردند،

سبزی ایشان همچو بهشت مرا پر می کرد،

جاده ها را به بالا می رفتیم و روح من اوج می گرفت تا جایی که حتی بهشت هم مرا کافی نبود،

که بهشت منزلگاه است و نه مقصد،

و من در اندیشه ی مقصد، به "دماوند" می اندیشیدم.

پیچ و خم های مسیر، ما را خاص تر می کرد، "دماوندیون"،

گاهی توده های سبز روستایی به ما چراغ سبز نشان می داد، اما اراده ی ما به دماوند چشمک های زیبای یار را پاسخی نبود،

گاهی به جای دور کوه گشتن و پیچ و خم را پیمودن، مسیرهای کوتاه تری نیز بود، اما جزایش دره های عمیق بود و ما به عزم دماوند از طولانی بودن مسیر باکی نداشتیم.

9:50  دقیقه اولین رخ دماوند برای ما پیدا شد. همه بچه ها سر به بیرون، سرگردون، سر به کوه می کشیدند. ساعت 10 بود که رسیدیم ابتدای شاهراه دماوند. جایی که مجسمه ی کوهنوردی، راه دماوند را نشان می داد. کوچه ای که به یاد شقایق های دامنه دماوند، شقایق نام داشت. با توقف 15 دقیقه ای و خرید بچه ها از سوپر و نانوایی به راه خود ادامه دادیم.

10:15 پس از عبور از پل تاریخی پلور ورودی "سد لار" پیدا بود. بعد از عبور از "مجتمع کوهنوردی دماوند پلور"، در ساعت 10:45 به ابتدای ایستگاه ورودی دماوند رسیدیم؛ زنجیر و کانکس و سه چادر هلال احمر. با پرداخت ورودی به مسیر خود ادامه دادیم و دماوندی که آن بالا ناظر بر اعمال ما بود. از پای زنجیر ورودی کوه تا گوسفند سرا، 7 کیلومتر جاده خاکی داشتیم. راتتده از مسیر می نالید و ما هم از گرد و خاکی که می خوردیم و بالاخره در ساعت 11:30 رسیدیم به "گوسفند سرا".

     "گوسفند سرا" محلی مسطح است با وسعت تقریبا 50 متر مربع در ارتفاع 3700 متری زمین. در آنجا مسجدی ساخته شده است به نام "مسجد صاحب الزمان-عج-". آنجا به عنوان وعده گاهی برای کوهنوردان و محلی برای پارک خودرو ها محسوب می شود. خودرو را آنجا پارک کردیم و به کانکس حمل بار مراجعه کردیم. بارها را بار خر کردیم و در نهایت ساعت 12 از کنار مسجد به راه افتادیم. البته من به یاد "شاه البرز" و کوله کشی هشت ساعته اش، کوله ام را خودم به دوش کشیدم. آقای امیری، امیر لشگر، سرقدم، آقای محسنی، عقبدار، سرپرست هم که آقای اثمرپور بود.

    تا بارگاه سوم در ارتفاع 4200 متری مسیری پر پیچ و خم معروف به "هزار چم" را پیمودیم. مسیر راه، هم محل عبور کوهنوردان بود و هم قاطران، پر از خاک های کوبیده شده و نرم بود و ما را مجاب به بستن دستمال روی صورت کرد. مسیری که با شیب نرم و به صورت زیگزاگ ما را به محل اسکانمان راهنمایی می کرد. بالا را می نگریستی آبشار یخی دماوند سوسو می زد. مسیر راه هم بسیار زیبا با مناظر سنگی شگرف و پر از شقایق وحشی البته از نوع خشکیده اش.

برای هر کاری باید خاک آن را بخوری؛

هدفی که دماوند باشد، خاک راهش مقدس و خوردنش گواراتر از عسل است،

هدفی که "هیبت شیر" به احترامش همچو سنگ، یخ می زنند و "زلالی آب" به لطافتش همچو یخ، سنگ می شود،

هدفی که به پایش خون ها ریخته شده است و این همه نه از جنس کثافات که از بطن طراوت است و بوی شقایق می دهد،

    در راه به گروهی 30 نفره برخوردیم؛ صعود مشترک گروه "شقایق" و گروه "پرواز" از کرج. ساعت 3:30 عصر بود که به بارگاه سوم رسیدیم. بارگاه سوم یک مجتمع کوهنوردی دو طبقه است که در سال 1387 تاسیس گردیده است. طبقه بالا اتاق هایی برای استراحت کوهنوردان دارد و طبقه پایین باجه ای برای فروش خوراکی است؛ از آب و هایپ و رانی بگیر تا لوبیا و برنج و سوپ، البته با 3 تا 5 برابر قیمت. حیاط این بارگاه مسطح نیست بنابراین به شکل سکوهایی بزرگ و پله ای ساخته شده است، طوری که روی هرکدام از سکو ها می توان سه چادر زد. ما هم سه تا چادر خود را علم کردیم و مقداری غذا خوردیم. به بچه ها اعلام شد که صبح فردا ساعت 2 بیدارباش است و 3 حرکت. زمانمان دست خودمان بود اما باید زمان خواب را درست تنظیم می کردیم.

   حدود ساعت 5:30 عصر، من برای صرف ناهار و نماز به داخل بارگاه رفتم؛ آقای جلایر، خانم مکبر، باشگاه کوهنوردی احد مشهد، یکی از معروفترین باشگاه ها که تقریبا همه شاخه های کوه اعم از کوه نوردی، کوهپیمایی، سنگ نوردی، غارنوردی، دوچرخه کوهستان و موتور تریل را کار می کنند. هفته آخر ماه رمضان امسال با این گروه بینالود رفتیم، یک شب خواب. خوشحال از پیدا کردن همنوردان همشهری ام به بیرون زدم و به سمت چادر ها روان شدم که به ناگاه "رستنگاه عشقم" را یافتم؛ جناب آقای کدخدایی. ایشان کسی بود که من برای اولین بار که به هیات کوهنوردی و صعودهای ورزشی مشهد مراجعه کردم، با ایشان ملاقات کردم؛ مدیر گروه فراز، باشگاه خودم در مشهد، مدیر تیم کلنی خراسان رضوی، مربی شاخص کوهنوردی در استان، و آن هفته ای که ما صعود علم را داشتیم، سرپرست صعود سراسری استان خراسان به "قله خلنو" را داشت. تقریبا همسن آقای امیری. ایشان به عنوان سرپرست برنامه با بچه های سازمان مپ مشهد به دماوند آمده بودند. ده نفری بر دیواره کناری ساختمان بارگاه تکیه زده بودند، پاها را دراز کرده و به یاد "اتل متل توتوله" نغمه سرایی می کردند.

منطقه ایست در مشهدِ مشهد،

همچون عظیمیه ی کرج،

"چشمه پونه" اش خوانند،

مرغی دارد همچو انسان،

"اکبری"، صدایی آشنا برای بچه های پایه یِ کوهِ صبحِ روزهایِ فرد،

آری

او هم بود در این بزم میهمانی عاشقان . . .

حسن ختام ضیافتمان را از اسطوره هامان خواندیم،

و این بار "الیان"، به نام "آرش کمانگیر" لب به سخن گشود . . .

    پس از تزریق سرنگ "مِشَدین آمپول" به خود، به چادر ها رفتم. مختصری خوردیم و خسبیدیم. من و آقای امیری هم چادر شده بودیم، ساعت 2:20 از صدای تلق و تولوق ظرف و ظروفش بیدار شدم. به همه بیدار یاش داد. کمی صبحانه خوردیم و ساعت 3:10 از کنار بارگاه به راه افتادیم. در مسیر امیری گفت: "من دیروز آمده ام هم هوایی". ما هم برای طیر الارضش دلیلی خواستیم. نشانه اش دو لیمو عمانی داخل سوراخ سنگ بود، راست می گفت، جل در خالق.

     مسیر بسیار طولانی بود، امیری می گفت یک ساعت دیگر آبشاریم اما خبری از شارش آب نبود. می گفت آبشار نیمه راه است اما نیمه ی نیمه راه هم بود. پیوسته و آرام، استراحت های مختصر تا خلاصه به آبشار رسیدیم. راه را ادامه دادیم، سردی هوا و شرایط ارتفاع مانع از خوردن هرچیزی می شد جز آب، آن هم به میزانی که لب ها را تر کند نه آنکه روده را خیس کند. لحظه به لحظه حرکتمان گرم تر و قدم به قدم دست و پامان سردتر می شد. دعا می کردیم آفتاب درآید و ما را دریابد. آفتاب زد، اما سردی وجودمان هنوز هم یخ بسته بود تا بالاخره رخ نهاد و قدری گرم شدیم اما از وزش باد کسی جرات کم کردن لباس را نداشت. به تپه گوگردی رسیدیم. گام پیوسته و کوتاه "مورچه" تبدیل به گام آهسته و محتاطانه ی "لاک پشت" شد. مسیر های شیب روی به سمت بالا، شن اسکی داشت که اگر سر میخوردی . . . و مسیر های دست به سنگ صخره ای خطرناک تر از آن، که اگر رها می شدی . . . با خود می گفتم "دماوندِ دیگه". گاهی مسیر های سخت، بوی تند گوگرد را از یادت می برد و گاهی هم اکسیژن کم، مسیر را برایت سخت می کرد. ولی خداییش کل مسیری که از گوسفند سرا تا اول تپه گوگردی آمده بودیم یک طرف، اون یه تیکه تاکردن با گوگرد ها واقعا یه چیز دیگست. لیمو قاچ کردن و بر بینی نهادن زهر گوگرد را نمی گرفت اما به تو فرصت چند نفس عمیق را می داد. دیگر نفس هایم مرا یاری نمی کرد، با خود می گفتم آیا به قله میرسم؟ نچ. فکر نکنم. هر سی گام که بر می داشتم، یکبار روی باتوم ها خم می شدم، دستان را باز می کردم و پنج نفس عمیق می کشیدم. بریده بودم و نمی توانستم قدم از قدم بردارم. به ناگاه کلیدی یافتم . . . رمزی که قطعا می توانست صندوق فتح دماوند را فتح کند:

اینجا حتی نفس ها هم به اوج می رسد،

سی گام اول به نام پاشا، پنج نفس،

سی گام دوم به نام مهرعلی، پنج نفس،

سی گام سوم به نام مهران، پنج نفس،

سی گام چهارم به نام هاجر، پنج نفس،

سی گام پنجم به نام شکوفه، پنج نفس،

سی گام ششم به نام هستی، پنج نفس،

سی گام هفتم به نام ناهید، پنج نفس،

سی گام هشتم به نام زینب، پنج نفس،

سی گام نهم به نام علی، پنج نفس،

سی گام آخر به نام ایران،

و این سیصد گام را نه به اراده و توان خودم که به عشق همنوردانم بر زمینش نهادم و قله اش را راه یافتم.

    ساعت 9:30 صبح به قله رسیدیم، آنقدر خوشحال بودیم که نمی دانستیم کجا بپریم، روی صخره ها یا توی دهانه گوگردی؟ بوی گوگرد آنقدر مستمان کرده بود که نمی دانستیم عکس بگیریم، شعر بذاریم برقصیم، آهنگ بذاریم گریه کنیم . . .؟

   و این همه ثانیه هایی بود که می گذشت و از آن سیر نمی شدیم. هرز چندگاهی بخارات آن از دهانه فوران می کرد.

و این دماوند است،

نقطه ی عطف عشق و ایمان و عرفان،

عرض عریض ارض، زیر پای توست،

لیکن شوق نگاه به معشوقت، شور تو را از آنچه غیر اوست باز می داشت.

دانی که چه لطیف است؟

در جشن و سرورمان، به "آتش" شادی میافروزیم،

ولی دماوند به یمن قدوممان، به "آب" فواره میزد،

که ایشان، سنگ است و انسان، انسان

ولی شادی اش لطیف تر از جنس انسان.

غرش درونش را همچو ابری سایبانی بر سر ما نهاد تا سایه ی رحمتش را از یاد مبریم.

سپیدی سرش پیرمردی را می مانست که به تو می گوید "اگر سپید نشوی راهی برای تو به اینجا نیست".

غرش درونش فریاد می زد که "در این راه نباید آرام باشی، باید از درون بجوشی".

پیرمردی دیگر با نام پاشا ، پرچم سبز البرز سبز را بر فراز دماوند برافراشت،

باشد که بداند، ایران سه رنگ دارد: سبزی البرز سبز، سپیدی یخچال هایش، و سرخی شقایق هایش.

  ساعت 10 شده بود که دل بچه ها راضی به برگشت شد. من فکر می کردم که تنها قسمتی از مسیر برگشت شن اسکی است، اما تو نگو، کل مسیر رو به سلامتیت تا خود بارگاه سوم رو شن اسکی بودیم. آقای امیری می گفت رکورد این مسیر را چهل و هشت دقیقه زده است. خداییشم ما نمادی دیگر از سرعت و هیبت یوز ایرانی را در این مسیر دیدیم؛ پاشا امیری، مردی که باید افتخارش را کنیم که نه تنها برای البرز سبز بلکه برای هر حضورش در هر کجا سِمَت سرقدمی را کنار می گذارند.

    ساعت1:30 ظهر بود که همه افراد در محل چادر ها جمع شدند. استراحتی کوتاه، خوراکی مختصر و آماده شدن برای بازگشت. ساعت 2:30 بود که برای حرکت به سمت پایین حاضر شدیم. بار ها بار خر و به راه افتادیم. حدود ساعت 5 عصر بود که به مسجد رسیدیم. چای آویشن را میهمان یکی از دوستان بودیم. یک ساعت استراحت کردیم و به انتظار خران نشستیم و مرتب آنها را با دوربین آقای امیری دید میزدیم. خداییش هم چیز دیگری نبود که دید بزنیم. البته . . . بماند . . . ساعت 6 عصر بود که قاطران به پای کانکس رسیدند، کوله های خود را تحویل گرفتیم، سوار مینی بوس شدیم و به راه افتادیم.

     قار و قور گرسنگی میان شکم بچه ها زمزمه می کرد که "ما شام میخوایم یالا!". آقای اله مرادی هم که پیشتر مقدمه ای را چیده بود به صورت داوطلبانه بچه ها را میهمان دیزی کرد. به پای دیزی سنگی های طرقبه و شاندیز که نمی رسید، اما به یاد دیزی سنگی های طرقبه و شاندیز "بسم الله" گفتیم و جاتونم حسابی خالی کردیم. این دفعه مخلفاتش را بیشتر کردیم: زیتون، ماست، دوغ، ترشی، شوری، نوشابه و بالاخره پایه یِ همه برنامه ها آقای پیاز. یه فلاسک چای هم از یارو گرفتیم که توی ماشین بخوریم. خوردن چای همانا، خور و پف بچه ها تا خود دم در شرکت همانا. ساعت 11 شب هم دم زنجیر ایساکو با بچه ها خداحافظی کردیم.

قدر هر انسان به میزان دغدغه های خاطر اوست

آنی که خرده اسبابی سیرابش کند، ظرف وجودش بیش از آن نیست

و آنی که خرده هدفی اشباعش کند، میزان وجودش بیش از آن نیست

باشد که یگانه ی خاطرمان "خدا" باشد

چونان که او را دَریافتیم، دُر یافتیم.

تهیه گزارش: سیدجواد سیدحسینی