بنام خالق مهربانی ها

هیچ چیز مال ما نیست جز زمان ، پس بیایید لحظه هایمان را ارج نهیم و از آن استفاده بهینه ببریم.

برنامه این هفته 1393/10/26 صعود به قله قلعه دختر یا قزل ماما در شهرستانک کرج

  قلعه دختر که اسم اصلی آن قزل ماما به معنی قصر دخترک می باشد آتشکده ای ساسانی است که از سنگ ساروج ساخته شده است و به دلیل موقعیت آن با چشم انداز زیبا و وصف نشدنی به دهات اطراف اشراف دارد.قلعه دختر در عصر ساسانی و به فرمان ناهید ایزد دختر اردشیردوم بنا شده است. ساختمان آن را دو طبقه و از سنگ و کلوخ ساخته اند که در آن تزئینات گچبری نیز به کار رفته است.

دلیل قلعه دختر خواندن آتشگاه این است که ناهید ایزد بنا به مندرجات اوستا دختری است جوان بلند بالا و زیبا چهره که بازوان سپیدش به ستبری شانه اسبی است با کمربندی در میان بسته و از تمام ایزدان اوستا تنها این الهه به صورت دخترظاهر می شود. از این رو آتشگاه هایی که به وی منسوب است به نام قلعه دختر نامیده می شود. آنچه تاکنون از آن بنا دیده می شود بقایای دو تالار و یک دالان از طبقه اول است. طول  تالارها 4 متر و 60 سانتی متر و عرض تالار 3 متر و 15 سانت است. ابعاد کل این بنای مربع شکل 10 متر و 95 سانتی متر در 9 متر و 90 سانتی متر است.

دعوت به برنامه این هفته با برنامه های قبلی یک تفاوت داشت و آن هم فراخوان از طریق لاین البرز سبز و دوستان گروه از جمله بنده حقیر مطالبی هر چند اندک راجب تاریخچه این قله را به اشتراک گذاشتیم تا دوستان با آگاهی و آمادگی بیشتر در برنامه شرکت کنند.

عزیزان شرکت کننده در این برنامه آقایان: مهران کیان، حسین بیگی، نادر بنفشه، احمد حمید پور، حسن ایلخانی، امیر رفیعی، محمد جلالی و خانمها: میترا عرفانیان، پریسا درخشان، شادی میری، هاجر کیانی

شرح گزارش: طبق قرار همگی با کمی تأخیر ساعت 5:30 دقیقه  در میدان آزادگان نبش ایران فیلم حضور بهم رساندند. حدود ساعت 6 با نام خدا استارت ماشین را زده و به راه افتادیم. جاده پر از پیچ و خم چالوس را پیمودیم، جاده چنان آرامشی در وجود آدم بوجود می آورد که حتی تکان های ماشین آقای بیگی را هم متوجه نمی شدیم . بعد از عبور از روستاها و باغات زیبای جاده چالوس وارد ورودی شهرستانک شدیم و از نزدیکی های کاخ ناصرالدین شاه گذر کردیم و در مکان مناسب ماشین ها را پارک کردیم . حدود ساعت 7 بعد از کمی نرمش صبحگاهی در یک ستون منظم با یاد خدا پیمایش مسیر آغاز شد. از همان ابتدا وظایف تقسیم شد، سرقدم آقای بنفشه، میان دار آقای حسین بیگی  ، عقب دار آقای جلالی، عکاس و سرپرست آقای مهران کیان. مسیر شیب تقریبا تندی داشت ولی با گام برداری آقای بنفشه به صورت زیگزاگ کمتر احساس خستگی می کردیم. از همان ابتدای صعود آقای کیان با فرستادن عکسهای گروهی در لاین دیگر دوستان را هم در این صعود شرکت دادند به جرأت می توان گفت که این عزیزان با فرستادن لایک و کامنت های انرژی بخش، قدم به قدم در صعود با ما همراه بودند . سپس حدود ساعت 9 در مسیر گوسفند سرا صبحانه مختصری خوردیم و بعد از آن گروه به دو دسته تقسیم شدند. گروه اول به سرپرستی آقای رفیعی و گروه دوم به سرپرستی آقای کیان . خلاصه بعد از عبور از مسیر صخره ای و قبل از رسیدن به یال اصلی مسیر برفی آغاز شد. از این جا به بعد برف کوبی داشتیم که عزیزان برای این که خسته نشوند نوبتی در ردیف اول قرار می گرفتند وقتی به روی یال رسیدیم باد شدیدی شروع به وزیدن گرفت دانه های برف می رقصیدند چون اهل سماع... سرسخت و بدون توقف ... دانه های برف  خودش را به صورت های ما می کوبید. برف بود و برف و دنیایی که با سپیدی اش به سویمان می آمد. صدای زوزه  طوفان برف اجازه نمی داد تا صدای هم نوردانمان را بشنویم به همین خاطر آقای رفیعی مرتب در گروه بالا و پایین  می ر فتند و هوای همه عزیزان را داشتند و هر کس به کمک نیاز داشت دریغ نمی کرد . چه اهمیتی دارد برف باشد و سرما ... سختی باشد و ناهمواری... دوست که کنارت باشد راه هموار می شود و زمان کوتاه...  زمان رسیدن به قله نزدیک می شد و آقای رفیعی تایم تعیین می کرد تا اینکه ساعت  12:30 دقیقه در بالای قله قلعه دختر قرار گرفتیم. لحظه ی با شکوه رسیدن به وصال ذات پروردگار. در اینجا دیگر مرد و زن معنا ندارد همه عزیزان مانند اعضای یک خانواده به هم تبریک و خدا قوت می گفتند . همه دوستان فرا خور حال خود با خدای خود خلوت کرده بودند. صدای " خدا یا شکرت " بود که در قلعه می پیچید . در روی قلعه حس و آغوشی را تجربه کردم که سالیان سال از طعم آن محروم بودم که هستی آن را به گرمی ارزانی ام داشت آنهم در بلندای قله.  همنورد عزیزم میترا جان با آنکه تفاوت سنی کمی با هم داریم ولی چون حس مادرانه را تجربه کرده ، من را مادرانه در آغوش گرمش کشید ، این حس را نمی توانم به رشته تحریر در آورم چرا که کلمات قادر نیستند این حس را به تصویر بکشند. فقط کافی بود از آغوش این مادر ، دستم را به آسمان دراز کنم و خدا خورشید را به من هدیه دهد. بعد از گرفتن عکسها ی یادگاری با ژست های مختلف مسیر  فرود را در پیش گرفتیم. باد به حدی شدید بود که نمی توانستیم بیشتر در قله بمانیم. در مسیر بازگشت روی یال اصلی در فاصله چند متری آقای کیان را دیدیم که دستهایش را به نشانه احترام باز کرده بود درست در همان لحظه عقابی را دیدیم که بالهایش را گشوده بود و در اوج آسمان پرواز می کرد آری عقاب پرهایش را چنان با ابهت و صلابت باز کرده بود که گویی تمام دنیا در آغوشش جای می گیرند. فقط می توانم بگویم سپاس خداوندی که آغوشش را در قالب یک عقاب برای ما باز کرده بودو می خواست بگوید آفرین به این عزم والا. معرفت در اینجا ست که موج می زند آقای رفیعی همنورد با وفا که دستانش یخ زده بود ولی دستکش گرتکس خودش را به من داد و همراه آقای کیان دوباره  مسیر صعود را در پیش گرفت . ما هم به سمت پایین آمدیم در ابتدای مسیر صخره دو عزیزی که در تیم دوم بودند را دیدیم که مشغول برف بازی بودند و لحظاتی هم در برف دراز می کشیدند گویی کودک درونشان فعال شده بود، خدا را شکر که همه به آرزوهایشان رسیدند. بعد از کمی استراحت و خوردن میوه به راه افتادیم دیگر در مسیر توقف نداشتیم تا کنار ماشین گروه رسیدیم. بچه ها بساط ناهاررا مهیا کردند و جمع صمیمی دور یک سفره بی ریا! به قدری این جمع صمیمی بود که اگر مهمان سفره مجللی می شدیم به اندازه سفره خودمان لذتی نداشت. سپس حلقه دوستی زدیم که عده ای کوهنورد از کنارمان در حال گذر بودند که به دعوت آقای کیان به ما پیوستند و حلقه دوستی ما بزرگتر شد. تمام عزیزان نظرات و تقدیر خود را در مورد کم و کیف برنامه بیان کردند و در آخر دوستان بوسه به خاک ایران زمین زده و سرود ملی ای ایران را یکپارچه به اجرا در آوردند. صدای پر از غرور و افتخار عزیزان در کوه پیچید . در آخر هم سگ گله مهمان سفره ما شد و دوستان از او پذیرایی کردند. سوار ماشین شدیم و به سمت کرج به راه افتادیم سپس در بیلقان از دوستان خداحافظی کردیم به امید روزها و هفته های شاد در کنار خانواده .

«تفکر دقیق به علاوه کار و تمرین، جوهر شاد شدن هست»

شاد کام باشید.

تهیه گزارش : هاجر کیانی