به نام خدا


اجرا توسط جمعیت NGO البرز سبز به سرپرستی آقای مهران کیان.

نوع برنامه کوه پیمایی و طبیعت گردی.

مکان:کیلومتر 22 جاده چالوس-کیلومتر 9 جاده خور-مجاور قله شاه دژ و پهنه حصار.

آب و هوای منطقه:سرد و کوهستانی-رعد و برق همراه با بارش باران و وزش باد.

پوشش گیاهی:گردو،بید وحشی،توت،ارس،تبریزی،بادام تلخ کوهی،سماق و انواع سبزیجات کوهی و گیاهان دارویی از قبیل(تره کوهی،والک،ریواس،آویشن،چاکوهی،سنبل ختائی)و عروس نگین پوش دشت شقایق وحشی.

گویش مردم منطقه:زبان اصیل کرجی.

ساعت حرکت:6:30-ساعت برگشت:18:20 –وسیله نقلیه:مینی بوس.

نفرات شرکت کننده:

خانم ها:فرشته رهبر،سودابه جعفری،شمس الدوله جلالوند،لیلا باقری،خدیجه جعفریان،سمانه حسنی،ناهید بکائیان،اکرم حسینی،فاطمه حسینی،صالحه دادو،مرضیه علی محمدی.

آقایان:حمداله شاه مرادی،حسن خسرووانزاده(فراهانی)،محمد مهدی حادوی،سیروس حدادیان،علی پیشرویان،مهران کیان،خیراله اصلانی،آزاد صدغی،سجاد جعفریان

سرقدم:خانم فرشته رهبر-میاندار:آقای حمداله شاه مرادی-عقبدار:آقای علی پیشرویان.

محیط زیست و تدارکات:آقای آزاد صدغی -عکاس:آقای سجاد جعفریان.

 

هوا گرفته بود و باران می بارید،کودکی آهسته می گفت:خدایا گریه نکن همه چیز درست میشه.

مثل اینکه قرار نبود خورشید مثل همیشه نورافشانی اش و شروع کند.آسمان بی وقفه می بارید.دلگرم بودیم به گرمای دل لنگیزش و از پی ابرها انتظارش را می کشیدیم.ابر هر چه قدر تیره،می گذرد.آنچه می ماند نور است.

تعدادی از عزیزان زیر همین باران سر ساعت روبروی سینما هجرت جمع شده بودند(سپاسگزاریم) و در انتظاردوستان......قرار بود ساعت 6 حرکت کنیم اما......   .

اجازه بدید از آقای محمد کیایی راننده خوبمان تشکر کنم.به خاطر منظم بودن،مهربان بودن و صبوریشان که ما را با این همه سر و صدا تحمل می کنند و عذرخواهی کنم از بزرگان گروه،اگر شیطنت کردیم و آزارشان دادیم.

ساعت 6:30 شاد و پر انرژی سوار بر مینی بوس حرکت کردیم.راه کمی طولانی بود، اما بچه های خوب گروه با خواندن چند آهنگ دسته جمعی مسیر را دل انگیز تر کردند.

قدیمی ها زیبا گفته اند که هم صحبت خوب راه سفر را کوتاه می کند.(با تشکر از هم گروهی های خوبمان).

ساعت 7:15 در جاده خور از مینی بوس پیاده شدیم.عده ای از دوستان وسایلشان کامل نبود،به همین خاطر گروه کمک کرده تا دوستانمان تجهیز شوند.

بعد از آمادگی عزیزان ساعت 7:25 حرکت خود را آغاز کردیم.نمی توانم در مورد آب و هوا حرفی نزنم عالی بود، عالی.واقعا کلمه ای برای توصیف کاملش پیدا نمی کنم.جای همه ی کسانی که نبودند خالی.

(حتی تو دوستی که گزارش را در سایت می خوانی و شاید نشناسمت.)

صدای قطرات باران روی پانچو ها و کوله ها سمفونی زیبایی را تداعی می کرد.بعد از چند دقیقه پیاده روی،به جای مسطحی رسیدیم تا گروه چند دقیقه ای را نرمش کند.افراد دور هم حلقه زدند و خانم رهبر زحمت نرمش دادن را قبول کردند.(با تشکر از ایشان).

جایی که نرمش می کردیم حس قشنگی به انسان می داد.کندوهای رنبور عسل گویی منتظر بازگشت صاحبان خود بودند،قطرات باران روی برگ ها و ریزش آب از لابه لای سنگ های کوه بمانند سماع مستانه،آغاز درباره،پایکوبه ای باریک بالای رودخانه خوروشان.شقایق هایی که همچون عروسی محبوب منتظر خورشید بودند که نقاب از رویشان برداشته تا سر بلند کرده و دلبری کنند.

حرکت ستونی و منظم ادامه داشت .گروهی دیگر نیز پشت سر ما بودند.چند لحظه بعد مردانی میان سال با سلامی گرم و قدم هایی محکم از کنارمان گذشتند.

رودخانه پایین پای ما در تلاطم بود و چنان خروشان که صدا به صدا نمی رسید.گویی قصد قدرت نمایی داشت .شکوفه هایی که در این ماه از سال به خاطر سرمای کوهستان تازه فرصت شکوفایی بدست آورده بودند.خانه ای نقلی در کنار آب،که با حسرت نگاهش می کردیم.تصور کن،صبح خود را با صدای رود آغاز کنی و زمانیکه پنجره را باز می کنی تکه ای از بهشت مقابل چشمانت ظاهر می شود.چه حسی داری؟تنه ریده درختی که هنوز ریشه در خاک داشت.دایره ها خبر از سن بالای او می دادند.نگاهش که می کردی با تو حرف می زد:لحظه ای به روی من بنشین،نفسی تازه کن.شاید می خواست خاطرات تنه تنومندش را برایت تعریف کند.

در سمت راست ما صخره ای با شکوه وجود داشت که آبشاری کوچک از بالاترین نقطه آن آغاز شده و رقصان و پایکوبان پایین می ریخت.

کم کم به شیبی رسیدیم که به خاطر گل بودن مسیر،کمی راه رفتن را مشکل می کرد.اما در هر قدم چیزی ترغیبمان می کرد برای پیشتر رفتن.چای کوهی با آن کرک های زیبا که قطرات باران را در خود جمع کرده بود و وقتی تکانش می دادی،گویی باری از دوشش برخواسته،برگ های سبز آویشن که تندیش هم نمی توانست تصمیمت را برای خوردنش عوض کند.تره کوهی با آن تن ظریف و قد کشیده در کنار سنگ ها می خواست که او را ببینی و کوهی صخره ای در سمت چپ که با سینه ای فراخ و سری رو به آسمان نگاهمان می کرد.

بعد از پشت سر گذاشتن شیب و طی کردن مسیری کوتاه ساعت 9:30 توقفی کوتاه داشتیم برای صبحانه .یک ربع بعد وسایلمان را جمع کردیم زیرا وزش باد شدید و هوا سرد بود.طوریکه فراموش می کردی اردیبهشت است.

هنوز دومین پیچ را رد نکرده بودیم که ناگهان چند تن از دوستان هر یک در شیبی سرازیر شدند،پیگیر که شدیم دیدیم مشغول چیدن ریواس هستند.مثل بچه آهویی بازیگوش به اطراف می دویدند و با چیدن هر ریواس همچون کودکی که بازیچه اش را یافته شاد می شدند.در همین مسیر آثار باقیمانده از یک خارپشت بد اقبال را دیدیم که به عنوان وعده ای غذا نصیب حیوان دیگری شده بود و تنها خارهایش در کنارسنگ باقی مانده بود.

درادامه راه به جایی رسیدیم که باید با صخره دست و پنجه نرم می کردیم.راه کمی باریک تر شده بود و حرکت دشوار و لغزندگی مسیر مزید بر علت.با این همه جالب بود.در کنار رود از زیر شاخه های درختی عبور کردیم ،از روی سنگی پریدیم و صخره ای را دور زدیم نه به این خاطر که نتوانستیم از آن عبور کنیم،به این خاطر که نخواستیم غرورش را خدشه دار کنیم.

وه که چه مناظری می دیدیم،زیبا و بکر.قاب چشمان ما آنقدر کوچک است که تصویر به این بزرگی را نمی تواند در خود جای دهد.هر کجا را که می نگریستی جز ابهت خالق چیز دیگری نمی دیدی.آنقدر هیجان آور بود که تعدادی از دوستان چندین بارر با فریادی بلند خدا را صدا زدند.

در چند نقطه از رودخانه تنه درختی را برای عبور روی آن قرار داده بودند که آدمی را به شیطنت وا می داشت.

بعد از گذر از پیچ همگی به وجد آمدیم.چیزی که روبرویمان بود را اگر شما هم می دیدید به وجد می آمدید.دامنه کوهی سراسر پوشیده از ریواس.هیجان انگیز نیست؟!ریواسی را که همیشه بصورت دسته شده درمغازه ها می بینیم،حالا کاملا زنده و تازه جلوی چشمانمان بود .پاییین دست کوه آغل گوسفندان بود که چوپانان برای نگهداری حیوانات در تابستان از آن استفاده می کنند.و از همه قشنگ تر هاون زیبایی که روی تخته سنگ بزرگی ایجاد کرده بودند و آب باران آن را شبیه حوضچه ای کوچک ساخته بود.

همینجا بود که عده ای از دوستان خواستند اتراق کنند.ساعت 11:15 بود و هنوز زمان زیادی داشتیم.به همین خاطر بعد از علم کردن چادر توسط آقای کیان گروه کوله ها را اطراف گذاشته و به دو دسته تقسیم شدیم.ساعت 11:30 گروه اول برای صعود حرکت کرده و گروه دوم در آنجا باقی ماندند تا چیدن ریواس را تجربه کنند.

بعد آقای کیان چند گیاه دارویی را به بچه هایی که مانده بودند معرفی کردند و از فواید و مضرات آنها صحبت کردند.

پس از آن همگی مشغول چیدن ریواس شدیم.در همان لحظات کبک ها را دیدیم که خرامان به روی سنگ ها حرکت می کردند و چون دیگری صدایشان می کرد،پر گشوده و می پرید.پرنده ای زیبا را بر روی تخته سنگی دیدیم که نمی توانم توصیفش کنم.همینقدر بگویم که مانند توپی گرد و به رنگ نارنجی و یا آجری بود.

ساعت حدود 12:15گروه اول به قله رسیده و برگشتند،چون قرار بود ساعت 13 همگی برای ناهار جمع شویم.ساعت13:15 مشغول ناهار بودیم و این فرصت به گروه داده شد تا 2 ساعت از طبیعت لذت ببرند.زیرا چند ساعتی بود که باران بند آمده بود و هواییی شده بود بی نظیر و خورشید همچون همیشه داغ.

ساعت 15 وسایلمان را جمع کردیم و بعد از جا سازی ریواس ها آماده بازگشت شدیم.کم کم ابرهای تیره در حال بازگشت بودند.در میانه راه بودیم که ساعت 16 بارش باران از سر گرفته شد،این بار شدیدتر.باید به حرکت خود شتاب بیشتری می دادیم.صدای رعد و برق و وزوزه باد در میان صخرها گاهی رعب آور بود.

در قسمتی از مسیر آقای کیان به بالای کوه اشاره کردندو گفتند شکاری در شکاف کوه دیده اند.

باران با آن شدت ناگهان قطع شد انگارفقط می خواست ما را خیس کند که کرد.

در قسمتی از مسیر همنوردامان خانم جلالوند بعلت لغزش دچار آسیب شدند،و در یک سراشیبی نیز آقای جعفریان بعلت سرعت زیاد دچار پیچ خوردگی در ناحیه مچ پا شدند.(البته خوشبختانه آسیب ها جدی نبودند)

ساعت 17:20 به پایین وه رسیدیم،مینی بوس تازه از جلوی ما رد شده بود که ناگهان سنگی از بالا پرت شده و با سرعت پایین آمده اما خدا را شکر به کسی صدمه نزد.

اعضای گروه سوار مینی بوس شده و به سمت کرج حرکت کردیم.در میان راه آقای پیشرویان و آقای حدادیان گروه را به بستنی و شیرینی،که جریمه شده بودند میهمان کردند(ممنونشان هستین)

گفتیم و خندیدیم،سر به سر هم گذاشتیم ،گاهی همدیگر را سرکار گذاشتیم اما خوش گذشت و در نهایت ساعت 18:30 در میدان کرج پیاده شدیم و یکدیگر را به خدا سپردیم.

میگن:اگر یک دوست جزئی از خاطرات خوب زندگیت شد،برای بودنش ازش تشکر کن.

شما دنیایی از خاطره برای من ساختید پس:متشکرم که هستین.

         رویاهایت را برآورده کند آنکه،ابرها را می گریاند تا گل را بخنداند.  

 

 

 

                                                                             مسئول روابط عمومی

                                                                      مرضیه علی محمدی